داستان پند استاد در مورد سپاسگزاری
براساس افسانه ها، روزی فردی جوان هنگام عبور از بيابان به چشمه آب زلالی رسيد. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن را برای استادش که پير قبيله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد مقدار زيادی از آب را لاجرعه سرکشيد و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسيار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبريز از شادی به روستای خود بازگشت.
اندکی بعد، استاد به يکی ديگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بيرون پاشيد و گفت: "آب بسيار بدمزه است." ظاهراً آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسيد: آب گنديده بود. چطور وانمود کرديد که گوارا است! استاد در جواب گفت :
تو آب را چشيدی و من خود هديه را چشيدم. اين آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق
مهدی ابراهیمی صیقلان