داوينچي قرار بوده تابلوي بسيار بزرگي از به صليب كشيده شدن حضرت عيسي (ع) بكشد، براي كشيدن چشم حضرت عيسي، دنبال چشمي معصوم مي گردد تا از آن الگوبرداري كند. سرانجام اين چشم را در چشم پسر بچه كوچكي در روستا مي بيند و از روي چشم پسر بچه، چشم حضرت عيسي را مي كشد. كشيدن اين تابلو ادامه پيدا مي كند،پانزده سال بعد، داوينچي مي رسد به قسمتي كه مي خواسته صورت فرمانده اي را بكشد كه حضرت عيسي را مصلوب كرده است. او به دنبال هر چشمي مي گردد پيدا نمي كند. روايت بوده كه خيلي از فرمانده ها حاضر نمي شوند حضرت عيسي را به صليب بكشند و خودشان پشت صليب عيسي مصلوب شدند. اما يك نفر از فرمانده ها كه خيلي شقي و ظالم بوده قبول مي كند هم عيسي(ع) را به صليب بكشد و هم بقيه فرمانده ها را. داوینچی می خواسته شکل این فرمانده را بکشد.  بالاخره داوينچي خبردار مي شود كه جايي، رئيس اشرار شهر را دستگير كرده و قرار است او را كه خيلي آدم كشته بوده به دار بياويزند. او به ديدن اين شرور مي رود و مي خواهد حكم اعدام او را چند روز عقب بيندازند تا بتواند از روي چشم او تصوير بكشد. وقتي شرور را براي نقاشي پيش داوينچي، به كليسا مي آورند او گريه مي كند. داوينچي تعجب مي كند كه چنين آدمكشي چگونه گريه مي كند. فرد شرور مي گويد كه او همان پسر بچه اي است كه روزي داوينچي از روي چشمان او، تصوير حضرت عيسي(ع) را كشيده است! "

از اين داستان مي شود نتيجه گرفت كه هيچ آدمي ذاتأ قاتل و شرور نيست، شرايط روي آدم ها تأثير مي گذارد و انتخابهاي  ما تعيين مي كند چگونه آدمي باشيم.