داستان
مرد مقدسی کوشید خدا را بشناسد,به آثار
و کتب مقدس مراجعه کرد,اما هر چه بیشتر میخواند بیشتر گیج می شد.یک روز عصر
مطالعه را کنار گذاشت,به ساحل دریا رفت تا هوایی استنشاق کند. آنجا پسربچه ای
را دید که در ماسه گودالی حفر کرده بود واز دریا آب بر می داشت و در گودال می
ریخت .با تعجب از پسر بچه پرسید :فرزندم چه کار می کنی؟ پسرک پاسخ داد :می
خواهم دریا را توی این گودال بریزم.مرد گفت:این کار مسخره است,تو چطور می
توانی دریای به این بزرگی را در آن گودال بریزی؟همچنان که این حرف ها را به
پسرک می گفت,دریافت که خود نیز به کاری چنین احمقانه مشغول بوده است.درواقع
او می کوشید که سرا سر خرد لایتناهی خداوند را در ذهن کوچک انسانی خویش
بشناسد
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 10:59 توسط مهدی ابراهیمی صیقلان
|
مهدی ابراهیمی صیقلان