دست خدا
روزی یک زن نزد ابن سینا آمد .کتابی یا مبلغی پول آورده بود تا به او هدیه کند.
ابن سینا می خواست که دلش نرنجد، (نگفت که من چیزی قبول نمی کنم
ابن سینا می خواست که دلش نرنجد، (نگفت که من چیزی قبول نمی کنم
و گدا نیستم)، گفت که من عهد کرده ام که غیر از خدا از کسی چیزی قبول نکنم.
آن زن گفت که ای شیخ من از تو تعجب می کنم، تو چرا این حرف را می زنی؟
غیری اینجا نیست، آن دستی که برای محبت دراز می شود، آن دست خداست
آن زن گفت که ای شیخ من از تو تعجب می کنم، تو چرا این حرف را می زنی؟
غیری اینجا نیست، آن دستی که برای محبت دراز می شود، آن دست خداست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:14 توسط مهدی ابراهیمی صیقلان
|
مهدی ابراهیمی صیقلان