به ژرفای نومیدی رسیده بودم و تاریکی، چتر خود

بر همه چیز کشیده بود که عشق از راه رسید وروح مرا رهایی بخشید

فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم

حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ،

موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم

اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد

در دستانم، به آن ورطه ی پوچی پیوند خورد و قلبم با شور زندگی شعله ور شد

معنای تاریکی را نمی دانم، اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم