میر داماد
میرداماد چگونه میر داماد شد
در زمان ناصرالدین شاه اتفاقا روزی لَلَه اطفال ناصرالدین شاه یکی از دختران او را بشدت بر تنبیه ترساند، دخترک از ترس قصد فرار نمود و از اندرونی بیرون رفت و سرگشته کوچه و خیابان شد؛ چون غروب شد سرگشته میگشت که دید در خیابانیست که مدارس طلاب در آن است؛ دخترک سراسیمه وارد مدرسه شد و درب اولین حجره را باز نمود و داخل شد، طلبه دختری را دید که میگوید جایی ندارم امشب و از او کمک میطلبد؛ طلبه با خود گفت اگر او را جا ندهم ترسم که بدست ناکسان افتد؛ او را گفت اگر قول دهی با من حرف نزنی تو را جا دهم، با دست به انتهای حجره اشاره نمود و دخترک به آنجا شد و بعد از خوردن شام بخواب فرو رفت و شیخ به مطالعه خود مشغول.
شیطان بر جان طلبه افتاد که دختری تنها و …از آن طرف دخترک را روکش کنار افتاد و سرو برش نمایان؛ مرد بیچاره با خود ذکر لاحول ولا قوةالا بالله گرفت اما شیطان دست بردار نبود؛ مرد با خود گفت شیخ تصور کن که قیامت برپا شده است و تو را خواهند به کیفر گناهت عقوبت کنند، ببین طاقت داری!! پس انگشت خود بر آتش پیه سوز گرفت و چون طاقت نیاورد پشیمان شد و دست خود بست.
شیخ را تا صبح شیطان رها نکرد و شیخ پنج انگشت خود به امتحان روز قیامت بسوزاند؛ چون صبح فرا رسید دخترک را صدا زد که خدا تو را خیر دهاد برخیز و به خانه شو.
اما چون دخترک به اندرونی شاه برگشت و او را جویا شدند و جریان بگفت که چگونه شب گذرانده است، پس از اطمینان از سلامت دخترک رفتند و طلبه را بنزد شاه حاضر نمودند؛ شاه او را خواست تا پاداشی دهد از برای لطفش، چون طلبه نزدیک شد، شاه انگشتان وی دید، جویای احوال شد و شیخ جریان باز گفت؛ شاه دستور داد تا دخترک به عقد طلبه درآورند و او را جاه و مکنت داد….
و این شد که آن طلبه شد میرداماد.











.jpg)

مهدی ابراهیمی صیقلان