بسم الله الرحمن الرحیم
روزها سپری شد و سال تحصیلی به پایان رسید .
آن روزها اگر برمی گشت....
آن روزها را از دست دادم ؛ ان روزها فارغ از هر
اندیشه بودم و تنها وظیفه ام این بود كه در پناه دست های به غبار آغشته تو
و سخنان نغز و شیرینت تجربه اندوزم.
چقدر زیبا و دیدنی بود شكوه و عظمت لبخند رضایت كه
به هنگام آمادگی شاگردی بر لبانت نقش می بست و من بی رحمانه این كمترین را
در پاسخ رنج های تو دریغ می كردم . چقدر اكراه داشتم وقتی وارد كلاس می
شدی ، به ندای " برپا" از جای برخیزم . آن روزها اگر برمی گشت ، هرگز در
حضور قامت ایستاده ات جسارت نشستن به خود نمی دادم.
آن روزها اگر برمی گشت.....
زنجیر هیچ دردی را توان این نبود كه در بستر نگاهم دارد و از حضور در كلاست محرومم كند.
آن روزها اگر برمی گشت....
گلوی زنگ ها را می بستم و عقربه های زمان را در جایشان میخكوب می كردم و هرگز به انتظار پایان درس تو نمی نشستم .
به یاد دارم آن روزهایی را كه با نگاه محبت آمیزت به
من خیره می شدی و ملتمسانه می گفتی : گوش كن ، دخترم ! ... و من دزدیده از
نگاه تو مشغول شیطنت و به آشوب كشاندن كلاس بودم و فریب دادن خود ، بدین
گمان كه تو را فریب می دهم و خود مغبون می شدم ، به گمان این كه به تو
زیان می رسد!
آن روزها اگر برمی گشت ... افسوس كهآن ها را از دست دادم!
اگر برمی گشت نفسم را در سینه حبس می كردم و از صدای
تپش قلبم می كاستم تا ناگزیر نباشی بلند فریاد كنی و آخر زنگ با صدای
گرفته تركمان كنی!
آن روزها اگر برمی گشت دیگر غبار خستگی بر تنت نبودم و هرگز از زبانم نمی شنیدی كه بگویم : نخوانده ام ، نمی دانم ...
...اما دریغ ! كه گذشته را بازگشتی نیست و مرا یارای
جبران محبت هایت نمی باشد ؛ ولی مطمئن باش كه زمزمه محبتت را به همگان
خواهم آموخت .
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:44 توسط مهدی ابراهیمی صیقلان
|